پنج ساله که دارم کار می کنم. تقریبا هر هفته در یک جلسه ریز یا درشت شرکت کردم اما این اضطراب و استرس لعنتی موقع حرف زدن توی این جلسات هنوز هم دست از سرم برنداشته. خیلی راهها رو امتحان کردم اما فایده نداشت. یکی گفت سعی کن به بقیه نگاه نکنی و فکر کنی تنها هستی. یکی دیگه هم گفت که فکر کن آدمهایی که دور و برت نشستن هیچی حالیشون نمی شه. اما در واقعیت که نمیشه اینجوری فکر کرد. اونقدر به این موضوع فکر کردم که به جای اینکه با گذشت زمان و کسب تجربه بهتر بشم روز به روز دارم پست رفت می کنم. وقتی به هم سن و سالهای خودم و یا حتی کسانی که از خودم بزرگتر هستن نگاه می کنم می بینم از خیلی هاشون بهتر حرف میزنم، کلا تو حرف زدن و جمله بندی مشکل ندارم و موقع حرف زدن ظاهرم هیچی رو نشون نمی ده اما از درون خیلی با خودم کلنجار می رم، اما همیشه این من هستم که استرس دارم و اونها اصلا به این موضوع فکر نمی کنن. حالا چی شد که اینو دارم میگم...؟ امروز ساعت 3 تو سالن اداره یک سمینار بزرگ برگزار میشه. حدود هفتاد تا از مدیرهای ارشد سازمان دعوتن. قرار نتیجه یک سال و نیم کار یک گروه تحقیقاتی ارائه بشه. من حدود 6 ماهه که برای بخش نرم افزاری کار این گروه به صورت موقت دعوت به کار شدم و مشکل بزرگ وقتی ایجاد شد که گفتن قسمت نرم افزاری کار رو من باید ارائه بدهم. تا شنیدم در جا رنگ و روم پرید. وقتی آقای رئیس با خونسردی بین صحبتهاش به این موضوع اشاره کرد دیگه بقیه حرفهاش رو نفهمیدم. نمی دونم چرا اینجوریم؟ آدم خجالتی و کم رویی هم نیستم ولی نمی دونم چرا تو این زمینه کم میارم. اینجا خیلی ها موقع حرف زدن هول میشن...خیلی ها اصلا نمی تونن جمله ها رو پشت سر هم ردیف کنن و منظورشون رو خوب به طرف مقابل بفهمونن. من این مشکل رو اصلا ندارم اما اونها نه قبل و نه بعد از جلسات دیگه به این موضوع فکر نمی کنن...خلاصه دو روز با خودم درگیر بودم که نهایتا برخلاف میلم مجبور شدم که پیش رئیس به این موضوع اعتراف کنم. اونهم این مسئولیت رو به یه نفر دیگه سپرد...کاشکی این پست رو تو اون دو روز می نوشتم...شاید یکی از شما حرفی میزد و راهی رو می گفت که مفید واقع می شد و باعث می شد این موقعیت رو از دست ندم.ه
پ.ن: خانم "م" درخواستش رو مبنی بر منتقل شدن به یک بخش دیگه از سازمان به آقای رئیس داده و ایشون هم با این درخواست موافقت کرده. نتیجه این که تمام مسئولیت های ایشون به من واگذار شد...دیگه داره خیلی خنده دار می شه...ه
.
****************************************************
اين مطلب رو دو هفته پيش نوشتم ولي به خاطر مشكلات فيلترينگ امروزتونستم پابليشش كنم. در حال حاضر خانم "م" به بخش ديگه سازان منتقل شدند و من هم ...ه
نوشته باران @ 12:05

********************************************************************************************
مدتهای مدیدی جهت رسیدن به محل کار و رفت و آمد در محدوده طرح ترافیک به هر وسیله ای متوسل شدم...از فرارکردنها و ورود ممنوع رفتنها و خلاف کردنها... تا صبح زود اومدنها و تو پارکینگ خوابیدن ها و اجباری اضافه کاری تا ساعت 5 موندنها ...و گاهی وقتها گیر افتادنها و پلیس با موتور دنبال کردنها و جریمه شدنها... والبته از رو نرفتن ها... به هر کی که میشد رو انداختم تا یه آرم طرح ترافیک برام جور کنه...اما نشد که نشد...همیشه با حسرت به ماشینهای آرم دار نگاه میکردم...تا جایی که بدست آوردن این یه تیکه پلاستیک برام به صورت یه آروز در اومده بود...بارها به خدا گفتم: ای خدا چی می شد همین الان یه برچسب طرح ترافیک از آسمون میفتاد پایین؟...بالاخره بعد از حدود دوسال نذر و نیاز کردن به آرزوم رسیدم و یک آرم طرح طرافیک از آسمون افتاد پایین درست جلوی پام...یه آدم بسیار باشخصیت با هزار پیگیری یکیشو برام گرفت...با عجله و خوشحال و خندان چسبوندمش به شیشه جلو سمت راست...گفتم از فردا صبح میدونم با این افسرها چیکار کنم...از جلوی هر کدوم که رد بشم براشون زبونموتا آخر در میارم...نمی دونم از پلیدی فکری که به سرم زد، بود یا از بدشانسی من...که درست دو ساعت بعد سهمیه بندی بنزین اعلام شد...باز هم با ترس و لرز ماشین بیرون آوردن و سر کار اومدن شروع شد...این بار دیگه از ترس بی بنزین موندن تو خیابون نمیشه با ماشین بیام سرکار...به هرحال من که از رو نمیرم و بازم با ماشین میام اداره...اما از امروز باید دائم دستم رو به آسمون باشه وهی بگم: ای خدا چی می شد همین الان یه کارت سوخت با ظرفیت نامحدود از آسمون میفتاد پایین؟...تا شاید دو سال دیگه همچین اتفاقی بیفته...ه
نوشته باران @ 14:39

********************************************************************************************